چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391 ساعت 3:07 PM

خیلی وقته که به وبلاگم سر نزدم و دوستانی که یه روزی اینجا رفت و آمد میکردن دیگه کمتر بهم سر میزنن. خوب تقصیر از خودم هست خیلی خیلی کمرنگ شدم و سرم جای دیگه گرم شده. برای همین از تمام دوستان عزیزم عذر میخوام اگر همچنان اینجا رو میخونین بدونین هیچ بهانه و دلیل موجهی نمیتونم داشته باشم برای سر نزدن به خونه هاتون جز خستگی مفرط.
امسال شروع قشنگی داشت. طبق قانون نانوشته هر سال اول رفتیم شمال خونه مامان و بابای من و بعدشم رفتیم شیراز خونه مامان بابای آریا. خود مامان آریا میگه نیمه دوم بیایین چون همه اونجا جمعن و بیشتر خوش میگذره پس فکر نکنین عروس بدجنسیما. شمال خیلی خوش گذشت و شیراز هم همینطور. کلی بهمون مزه داد کلی هم من و جاری جونم با هم خوش گذروندیم. خیلی خیلی خوبه که دیگه تنها نیستم. دیگه تک عروس نیستم. جاریم آدم خوبیه که مثل خودم فکر میکنه خیلی دختر به روز و با اطلاعاتیه. اصلا و ابدا خاله زنک و مغرور نیست. مامان آریا طفلکی پا درد داشت برای همین دوتایی همه کارای مامان رو انجام میدادیم تا اونم نفسی بکشه از کارای روزانهی خونه.
امسال رو من و آریا سال مهاجرت و امیگریشن نام نهادیم
به محض اینکه درسم تموم بشه میخوایم هر دو برای دکترا اقدام کنیم اگر خدا بخواد و آریا تنبلی نکنه. خودشم میخوادا اما یه کوچولو استارترش (starter) کند عمل میکنه
درسامم خوب پیش میره و من همچنان درگیرم خیلی. شاید تابستون دفاع کنم. نمیدونم. یه جورایی خسته شدم. استادم خیلی خیلی خیلی اذیت میکنه و اسمشو میذاره اقتدار. دوست دارم از دستش خلاص شم. یه مدتی خوب خوبم و یه مدت دیگه اونقدر از دست کاراش و رفتاراش پر میشم که یهو منفجر میشم. اون موقع هم خدا کنه کسی دم دستم نباشه که بخوام سرش خالی کنم. البته اونجوری هم نیست که پاچه بگیرما اما فقط کافیه یکی بخواد گیر اضافی بده اون وقت منم از خجالتش در میام. چند روز پیش که خیلی فشار روانی از طرف استادم روووم بود واز طرفی به دوران طلایی نزدیک میشدم حسابی بهم ریخته بودم. نگهبان لعنتی هم بدون اینکه توجه کنه من توی دانشکده هستم در رو قفل کرده بود و رفته بود. هر چی به نگهبانی زنگ میزدم کسی بر نمیداشت و ساعت داشت به ۸ نزدیک میشد. خلاصه با کلی بدبختی با کوبیدن به در و شیشه متوجهش کردم که من توی دانشکدهام. یارو که مرد جوونیم بود اومده طلبکار بهم میگه اینجا چی کار میکنی؟ منم با شنیدن این حرف آتیش رفتم. اینجا چی کار میکنم؟ یه جوری میگه انگار دزد گرفته. یک دعوای اساسی باهاش کردم. حسابی هم ترسیده بود چون اگر حراست میفهمید بدون توجه به حضور یکی در رو قفل کرده حسابی از خجالتش در میاومد. منم که اون رگم گل کرده بود دعوای اساسی باهاش کردم. صداشو برده بود بالا و منم همچنین. آخر گفت کارتتو بده منم گفتم به تو یکی نمیدم کارتمو. هر چی عربده کشید کارتتو بده منم گفتم منو از اون صدای کلفت بی رگت نترسون. مستقیم کارتمو میبرم به حراست میدم و از دستت شکایت میکنم. رفتم دم در و دیدم متاسفانه رییس حراست اونجا نیست. کارتو دادم به یکی از نگهبانا و بهش گفتم فردا میام و تکلیفم رو با اون همکار بی شخصیتتون روشن میکنم فکر نکنه دخترم و ازش میترسم. بعد زنگ زدم به استادم و جریان رو بهش گفتم. اونم زنگید به نگهبان که کارت دانشجوی منو فردا پسش بدین. استادم گفت طرف وقتی داشت صحبت میکرد خیلی آزرده و ناراحت بود. میگفت این خانوم همهاش سرم داد زده و من هیچی!!! نگفتم بهشون. بدجوری ترسیده بود که من به حراست بگم. خلاصه قضیه مسالمت آمیز برطرف شد. من نمیدونم این مردا چرا وقتی میخوان قلدری کنن صدای کلفتشونو برای آدم بلند میکنن. فکر میکنن اینجوری میتونن یکیو بترسونن. خوب خودم هم دوست نداشتم این برخورد پیش بیاد اما خوب شرایط بالا هم بی تقصیر نبود. اون آقا هم برخورد خوب و مناسبی نداشت. دلم براش سوخت یه لحظه اما وقتی یاد بی ادبیهاش میافتم میگم حقشه. باید یه حال اساسی ازش گرفته میشد که بفهمه با یه دانشجوی بدبختی که از صبح وقتشو میذاره تا شب کار میکنه اینجوری برخورد نکنه. منکه نمیگم بیاد قربون صدقه بره اما بی احترامی هم نکنه. مگه همکارای دیگهاش بارها نشده منو دعوا کنن؟! اما همیشه با احترام برخورد کردن. خلاصه اینکه بدجوری از این یارو شاکی بودم.
اینم از جریان ما. راستی هوا چقدر گرم شده. خیلی گرمه و من با این گرما حال نمیکنم. چرا تابستون اینقدر زود شروع شد؟! حیف زمستون نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برم یکم به کارای عقب افتادم برسم. الان آریا میاد و من همینجوری بهم ریختهام.....
چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ساعت 11:26 PM

یه هفته نبودم . رفته بودم شمال و جای تمام دوستای مهربونم خالی بووود... تازه امروز برگشتم و فردا هم دوباره روز کاری من شروع میشه. شمال هوا خیلی خوب بود. عالی اما سرررررد
جاده چالوس هم فوقالعاده قشنگ بود. قشنگتر از قبل. یه جا هم آریا بد رانندگی کرد بهش اعتراض کردم اما از اونجایی که گاهی اون رگ غد (قد؟) بازیش گل میکنه با هم کل کل کردیم. منم تو دلم نفرینش کردم که الهییییییی جریمه شی. همینم شد و جلوتر به خاطر یه تخلف کوچولو ۱۰۰ هزارتومن جریمه شد
حقشه... اتفاقاْ دلمم خنک شد
تا اون باشه به حرف خانومش گوش کنه
الان یک عدد صبای خستهی از سفر برگشتهی تمام خونه رو تمیز کرده نشسته و داره چای داغ میخوره.
زندگی رو دوست دارم.........
سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ساعت 00:43 AM

سلام
من اومدم با کلی حرف.. اما از کجا بگم و از چی بگم.
از پروژهام اگر بخوام بگم اینه که اولین نتایج رضایت بخش رو از کارای آزمایشگاهیم گرفتم وخستگیم تا حدی در رفت. خیلی خیلی برام جالب بود دیدن این نتیجه و هم این که اساتید دیگه هم کلی ذوق مرگ شده بودند. استادم که دیگه فبها...
استادمو دوسش دارم اما کافیه یه روز از صبح تا شب دانشگاه نباشی فقط یه روزا... بدجوری قاط میزنه و به هر بهانهای میکشوندت دانشگاه. این اواخر باور کنید باور کنید از ۷:۳۰ صبح که دانشگاه بودم تا خود ساعت ۸ فقط بین دو تا آزمایشگاه میدویدم که کارا رو انجام بدم و آخرشم اینقدر با دوستم التماس نگهبونا رو میکنیم که نیم ساعت فقط به ما وقت بدن تا ما جمع و جور کنیم. اما.. اما اونیکه این وسط باقی میمونه چیزی نیست جز اینکه من از کارم لذت میبرم و خیلی امیدوارم به آیندهاش.
اولین مقالهام هم میخواد در بیاد.
خاطره:1
اون هفته از صبح با دوستم داشتیم روی خلاصه مقاله کار میکردیم و اینقدر تو بحر کار بودیم که کلاْ ناهار رو بی خیال شده بودیم. ساعت ۴ استادم در حالی که لباش رو زبون میزد (حاکی از این بود که غذای خوشمزهای خورده) وارد اتاق شد. خواست مقاله رو ادیت نهایی کنه. آقا این دکتر خیلی آدم خوبیهها اما یه بدی داره اینه که گاهی خودش رو فقط میبینه. مثلاْ اگر بگیم استاد خستهایم میگه من باید بیشتر از شماها خسته باشم. بگیم استاد مریضیم میگه من باید مریض باشم. میگم استاد معدهام درد میکنه امروز نمییام دانشگاه میگه من باید معدهام درد بگیره... به خاطر همین دلایل منطقی که ذکر شد! اینجانبان اصولاْ خفه خون میگیریم و دردمونو تو خودمون میریزیم.
داشتم میگفتم : نشست پای لب تاب و داشت متن رو دونه به دونه چک میکرد و ماهم ساکت و خسته حرفی نمیزدیم و دو طرفش نشسته بودیم. از شدت خستگی و درماندگی داشت گریهام میگرفت. البته گشنگی هم روووش. واقعاْ داشت گریهام میگرفتااا. چند بار خواست اشکم در بیاد. چون نتایج با هم قاطی شده بود و ماهم دیگه حال نداشتیم دوباره چک کنیم برای نوشتن مقاله. دکتر هم بی توجه به امتحان پایان ترم و خستگی مفرط ما مدام دستور میداد این کاررو بکنین و اون کاررو بکنین. برای همین داشت گریهام میگرفت اما هر چی استادم میگفت من و دوستم میگفتیم چشم. یهویی دکتر نگاه دقیقی به ما کرد و گفت چیه خستهاین؟ منم از خدا خواسته گفتم آره دکتر بخدا... ناهار هم نخوردیم داریم میمیریم. نه گذاشت و نه برداشت گفت من باید بیشتر از شماها خسته باشم. تازه غذا هم نخوردم
ما هم کلا دیگه ور نزدیم. از دیوار صدا در اومد از من و دوستم در نیومد. چند دقیقه بعدش این شکم کارد نخوردهی من شروع کرد به غر غر کردن. بعدشم انگاری شکم دوستم هم حسودیش شده بود و اونم با من کوورس گذاشته بود. تصور کنین سکوت محض و صدای شکم گرسنه من و دوستم که هرازچندگاهی این سکوت رو میشکوند. عین مار به خودم میپیچیدم تا کمتر صدای دلم در بیاد. یک آن نگاهم به دوستم افتاد و دیدم دستشو تا کجاش کرده تو دهنش که مثلاْ دکتر نفهمه که داره میترکه از خنده. منم دیگه طاقت نیاوردم و نتونستم جلو خنده امو بگیرم به زحمت عذرخواهی کردم و اومدم بیرون. دکتر برگشته به همکلاسیم میگه: تو هم بجای خنده برو دنبالش تو رو خدا یه چیزی بخورین و بیایین 
مردم از خجالت پیشش... اینکه خوب بود. آخرش کلی خندیدیم.
اما اینو بشنوید که خیلی بد بود.
خاطره:2
اونم اینکه دو هفته پیش روز جمعه که رفته بودیم آزمایشگاه وقتی ساعت ۷:۳۰ شد نگهبونا زنگ زدن که تا نیم ساعت دیگه میاییم در رو میبندیم. حالا دوستمُ خانوم خانوما یادش نبود که کلید آزمایشگاه رو کجا گذاشته. بعلههههه. قوز بالای قوز که میگن همینه. کلی خستگی داری و سلول به سلول بدنت نیاز به خواب و استراحت داره حالا بگرد دنبال کلید. اگر کلید پیدا نمیشد جفتمون به مدت ۳ ماه حق استفاده از آزمایشگاه رو نداشتیم این یعنی دود شدن تمام نتایج با ارزشی که داشتیم بدست میآوردیم. از استرس مردیم و زنده شدیم. تموم آزمایشگاهها رو زیر و روو کردیم اما نبود که نبود. دلم میخواست خفهاش کنم. همینکه دیدم یه نگهبان داره میاد سمت اینجا گفتم من میرم سرگرمش کنم که نیاد تو بگرد دنبال کلید. رفتم میگم سلام آقای مظاهری. خوبین؟ میگه ممنون خسته نباشین. از کنارم رد شد. دویدم دنبالش. نمیدونم چرا به مغزم این سوال رسید که: آقای مظاهری من یه چندتا سوال داشتم از حضورتون.
بیچاره برق از سرش پرید. انگار معلممه و من ازش سوال دارم. جالت عادی که دارم کلهشو از تنش جدا میکنم و کلی کل کل میکنم باهاش. خلاصه یه ژستی به خودش گرفت که بفرماااایید.......
منم که مستاصل موندم چی بپرسم حالا. اگر میفهمید کلید رو گم کردیم گرفتار میشدیم همونجا. خلاصه یه سری چرت و پرت ازش پرسیدم تا دوستم اومد. از قیافهاش فهمیدم که پیدا نکرده... دیگه تسلیم شده بودیم.
رفتم بالا که وسایلمو بردارم و بیام به آقای مظاهری واقعیت رو بگیم یهویی چشمم افتاد به سطل آشغال و بعععععععععععععلهُ خانوم کلید رو همراه با کاغذپارههای توی کیفش راهی سطل آشغال کرده بود. من فکر میکنم اون لحظه قشنگترین لحظه زندگیم بود. وقتی کلید رو برداشتم اصلاْ حواسم نبود که پله زیر پامه. با ذوقی وصف نشدنی به سوی دوستم که حالا کنار نگهبان واستاده بود پرواز کردم و گفتم: کلییییییییید کلییییییییییید.. و... تالاپی افتادم جلوی پای نگهبان و دوستم. بیچار چشاش ۴ تا شده بود. دوستم سریع کلید رو برداشت و رفت در رو قفل کرد. نگهبان که همچنان چشاش 4 تا بود گفتم دخترم پدرانه عرض میکنم زیاد نمیخواد به خودتون فشار بیارین درس بخونین. آخه که چی بخدا آخرش به این همه اذیت نمیارزه (بیچاره فکر میکرد من از فرط درس خوندن و فشار زده به سرم). اون شب هم گذشت اما از بس جفتمون استرس کشیدیم دیگه حواسمونو شیش دانگ جمع کردیم...
خاطره زیاد دارم اما وقتش رو ندارم که همهشو تعریف کنم چون حوصلهتون نمیگیره و منم فردا یه امتحان وحشتناک پایان ترم دارم. عین چی خوندم اما هنوزم فکر میکنم بیییییییییغ بییییییییغم.
دلم برای تک تکتون تنگ شده. معذرت که سر نمیزنم بهتون.....
برم بخوابم که فردا روز دیگریست 
شنبه 28 آبان ماه سال 1390 ساعت 00:25 AM

سلام.
تا چند وقت پیش شاید زیاد در مورد اینکه یه جامعهی کاری چی جور میتونه باشه تجربهای نداشتم. آدمای مختلف با شخصیتای مختلف تجربههای زودگذری بودند که چیزی توی ذهن من باقی نذاشتن اما این روزا تازه دارم معنی خیلی چیزا رو میفهمم. معنی دو رویی، معنی بیشعوری بی فرهنگی.
خیلی فشار روم زیاده. گاهی اونقدر که باید و شاید از کارم لذت نمیبرم. باورم نمیشه بعضی از آدما باید اینقدر برای هم دیگه بدی بخوان. ایکاش فقط خستگی کار روی دوشام بود اونوقت خیالی نبود اما خستگی ذهنی از همه چیز بدتره. کلاً آدم بی سر وصداییم. دوست ندارم از هر چیزی در اطرافم برداشت سوء کنم. یعنی حوصلهاشو ندارم. سرم به کار خودم گرمه اما باید خیلی مواظب کلمه به کلمه حرفی که از دهنم خارج میشه باشم چون ممکنه خیلیها مثل من بی حوصله نباشن
خوب بسه.. خیلی غر زدم. برای من مشکلی پیش نیومده واقعاً. توی اطرافیانم دیدم و تجربه گرفتم.
امروز که جمعه بود رو از دست استادم در رفتم و نرفتم آزمایشگاه. واقعاً به خواب کافی و استراحت نیاز داشتم. خیلی جالبه. اینقدر کار ما زیاده که الان 3 هفته پشت سرهم اتفاق میافته که یکی از بچهها از شدت خستگی غش کنه. البته نه هرروزها. یه بار در هفته این اتفاق میافته و بعد آمبولانس میاد . یا میبرنشون یا همونجا یه کاری میکنن که بتونن از جاشون پاشن. این پنج شنبهای که گذشت فرصت نکردم صبحونه و ناهار نوش جان کنم. بعدش ساعت 5 که شد احساس ضعف بدی کردم اما به دور و برم که نیگا کردم دیدم هنوز کلی کار مونده باز بی خیالش شدم. با بی حسی تمام و تلاشی که میکردم تا من چهارمین نفری نباشم که آمبولانس آژیر کشان به سمتش حرکت کنه، کارامو رو به راه کردم تا راه بیافتم برم خونه. دیدم نمیتونم راه برم. یکمی سرم رو گذاشتم روی میز و در حالیکه آب دهنم رو تند تند قورت میدادم تا حالم بهم نخوره یه آبنبات چپوندم توی دهنم. تا آروم آروم روبراه شم احساس خلسه عجیبی کردم. چشام سنگین شد و عجیب اینجاست که منی که اینقدر بدخوابم همونجا خوابم برد. البته فقط نیم ساعت. توی همون نیم ساعت خوابای وحشتناکی دیدم. اینکه امتحان دارم و هیچی نخوندم، یا زدم یه نفر رو از بالای پلهها پرت کردم.... رسماً خل شدم دیگه. از خواب که پریدم تا چند ثانیه نمیدونستم کجام. گیج میزدم. یهو یادم افتاد که اوووه من نیم ساعت پیش به آریا زنگ زدم بیاد دنبالم با هم بریم خونه و اونم حتماً کلی الافم شده طفلکی. با سرعتی باور نکردنی وسایلمو برداشتم و پالتومو روی روپوش سفید آزمایشگاه پوشیدم و راه افتادم. هوای سردی که به صورتم میخورد حالم رو جا آورد. حس زندگی بهم دست داد. حس اینکه با اینکه این روزا سخت میگذره اما قطعاً دلم براشون تنگ خواهند شد. میدونم که این روزا سکوی پرتاب من به آینده هست. میخوام تا آخر آخرش برم...................
پنجشنبه 12 آبان ماه سال 1390 ساعت 3:22 PM

به جرات میتونم بگم که چند روز گذشته از بهترین روزهای زندگیم بود. بهترین و خاطره انگیز ترین روزهای عمرم. مینویسم که یادم بمونه****
رفتن ما به تربت حیدریه با سختی و خستگی زیادی همراه بود. اما سختی سفر به دیدن آدمهای با صفایی که زمینشان رو بی ادعا و بی دریغ در اختیارمون قرار دادند میارزید. آقا سلیمان کارگری که پا به پای ما زمین رو بیل زد و جوانک تربتی که از من و همکلاسیام خجالت میکشید اما تمام تلاشش رو کرد و همراه ما قسمتی از گل رو که میخواستیم جدا کرد. از زمین دار معروف آقای جهانشیری عزیز که مدیریت شرکت جهان زعفران رو بر عهده داشت و برادرش که هر چی بگم کم گفتم. با کلی عزت و احترام بدرقهمون کرد و کارگر در اختیارمون گذاشت. باورم نمیشه که هنوز آدمایی به این خوبی پیدا بشن. سفر با دوستم و پدرش و همسرم یه روزه به پایان رسید. در چند روز گذشته هم مشغول کار طاقت فرسای کشت این گیاهان بودیم. درسته که الان دستام از الکلی که زیر هود شعله کشید جز جز میکنه؛ درسته که از بس با ماسک و دستای استریل زیر هود مشغول تشریح قسمت مورد نظرمون بودیم کمر درد گرفتیم اما یقیناً روز زیبا و خاطره زیباتری رو برای من و همکلاسیام ساخت. شاید باورش مشکل باشه اما کمبود خواب شدید و از ۶:۳۰ صبح تا ۸ شب توی آزمایشگاه کار کردن و حتی توی این چند روز ناهار و شام رو یکی خوردن توی انرژی و شادی من تاثیری نذاشت. من به این کار عشق میورزم و میدونم که به درستی داریم انجامش میدیم.
دیشب که ساعت ۸ کارمون تموم شد نگهبان دانشگاه زنگ میزد و هی عجله مون میداد و ما هم هی التماس میکردیم که ۱۰ دقیقه وقت بده که آزمایشگاه رو تمیز کنیم و اینجوری نمیتونستیم ول کنیم بریم. با عجله تمام کارها رو انجام دادیم و با هم از دانشکده رفتیم بیرون. از نگهبانی که خواستیم رد بشیم به رسم ادب به آقایان خسته نباشیدی زیر لبی گفتم. آقایی کم مو و کمی چاق و حدود ۳۰ چهل ساله پاسخ داد: سلامت باشید در امان خدا شما هم خسته نباشید خدا یارتون..... به دوستم رو کردم و گفتم اوه اوه حالا من یه خسته نباشیدی گفتم دیدی چه دور برداشت یارو. همینو گفتم و هر هر کر کری کردیم و توی تاریکی شب راه افتادیم به سمت خیابون بعدی که آریا منتظرمون بود. یهو یادم افتاد از بس عجله داشتم کیف پولم رو یادم رفته. سریع برگشتیم و در حالیکه دستها و مماغمون از سرما یخ زده بود از نگهبانی رد شدم و به نگهبان توضیح دادم که اگر میشه یه دقیقه در رو نبنده من کیفم رو جا گذاشتم. همون آقا وقتی متوجه دلیل دوباره حضور ما شد با لحن شوخی رو به من گفت: ای داد بیدااااااد ای داد بیداااااد.... منم ابرویی بالا انداختم و محل ندادم و رفتم به سمت دانشکده. جفتمونم اینقدر گرسنه بودیم قیافمون شده بود عین این سوءتغذیهای ها... چون نه ناهار خورده بودیم و نه صبونه فقط ۳ تا بیسکوییت و یه لیوان شیر کاکائو. خلاصه به دوستم گفتم این آقاهه کیه که سر شوخی انگار با ما داره. دوستم هم اظهار بی اطلاعی کرد و با هم کیفمونو برداشتیم و از در اومدیم بیرون. به دوستم گفتم خجالت میکشم که سهباره از میون اون همه آقا رد بشم به خصوص اون آقاهه...... اما باز با قیافهای گشنه اما جدی از اتاقک نگهبانی دانشگاه که خواستیم رد بشیم یهو یکی از نگهبانا که توی اتاقک بود صدامون کرد : خانوما تشریف بیارین اینجا.... یخ کردم نا خودآگاه قدمهامو تندتر کردیم و خودمونو به نشنیدن زدیم. نگهبان دوباره اما این بار بلندتر گفت خانوما با شمام تشریف بیارین. من و دوستم هم با اینکه پاک و بی گناه بودیم اما نمیدونم چرا ترسیده بودیم که حتماً یه گندی زدیم. ..وقتی برگشتم دیدم همون آقا نگهبانه میگه ایشون (یعنی همون آقاهه) حاجآقا .... رئیس حراست دانشگاه هستند. سرم رو تندی بلند کردم. در حالیکه نگران مقنعه ام بودم که زیادی عقب رفته بود مثل این منگلا سلام کردم. آقاهه هم خندید و ظرف شیرینی رو جلومون گرفت که توش چیزکیکهای خوشمزهای به مای گشنه بدجوری چشمک میزد. تعارفمون کرد که بخوریم و بهمون خسته نباشید گفت و فامیلیهامون+ آزمایشگاهی که تووش کار میکردیم رو پرسید. اقرار میکنم که از بس گشنهمون بود تمام حواسمون به اون چیز کیکها بود و فکر کنم آقاهه هم دلش به حالمون سوخته بود. بعدش برامون دعای خیر کرد و خداحافظی کردیم و برگشتیم. چیز کیک ها رو بلعیدیم و دوباره خندهکنان به سمت خیابون حرکت کردیییییییییییییم......